تبليغاتX
< عشق آفتابی

عشق آفتابی

دوستت دارم میثاقم

 

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.

نزدیك، دور

سیـر، گرسنه

   رها، اسیـر

دلتنگ، شاد

آن لحظه‌ای كه بی تو سرآید مرا، مبـاد! !

 

 

عزیزم چه قدردلم برای کنار تو بودن پرپر میزنه دوست دارم این لحظات کنارتو بودن را تا بی نهایت ادامه بدم...وقتی هستی همه چیز "تو" می شی
نمیدانی... نمیدانم.. هیچ کس نمی داند  که چه قدر عاشقت هستم ...
میدونی چی شد امروز خیلی دوست داشتم باران بیاد..یه جورایی هوس باران کرده بودم..میخواستم آسمان هم با من شریک باشه..نه تو غم بلکه تو شادیم.. اصلا باورم نمیشه که داره همه چیز درست میشه یعنی واقعا من تا ۲ ماه دیگه شریک زندگیت میشم..یعنی همه این دوریها تموم میشه.. اشک تو چشمام جمع شده ..من الان خوشبخت ترین دختردنیام.... میدونی به خودم یه قولی دادم ...قول دادم تو غم و شادی همیشه باهات باشم وقتی شادی منم شاد باشم و وقتی ناراحتی تکیه گاهت باشم..میخوام برات شریک خوبی باشم..عزیزم قبولت دارم تو هم من و قبول کن!!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت0:4توسط فرناز | |

....... را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، ...... را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، ....... را دوست دارم، چون بارها تجربه کردم، ...... را دوست دارم و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد، شايد در سکوتي يا شايد در شبي سرد و باراني!!!!!

 تنهایی

دلم گرفته از تکرار از روزهایی که بی هیچ شب شدند

و شب هایی که  در کوچه پس کو چه های صبح  سر به خاک ساییدند

هرگز نفهمید و رفت

دلم گرفته نه از نبودن او  که از بودن خودم

خسته ام

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت23:22توسط فرناز | |

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دير است
ديگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
                          از دست رفته‌ است
از ما گذشته است که کاری کنيم
کاری که ديگران نتوانند

فرصت برای حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشی ...
آه ...
مردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
يک روز، يک نفس
بی حس مرگ زيسته باشی!

انگار اين سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
                             ديوانه نيستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ
                                               عاقبت
يک روز
          ديوانه می‌شوم!

شايد برای حادثه بايد
گاهی کمی عجيب‌تر از اين
                                       باشم

با اين همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی
                                                      بد نيست
حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نيز
از اين هوای سربی
                            خسته است
امضای تازه‌ی من
                         ديگر
امضای روزهای دبستان نيست
ای کاش
آن نام را دوباره
                     پيدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببينم
آنجا که ناگهان
يک روز نام کوچکم از دستم
                                        افتاد
و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
يک کودک غريبه
با چشم‌های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چقدر شبيه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم‌های مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم
بگذار ...
           بگذريم!

اين روزها
خيلی برای گريه دلم تنگ است!

دلم تنگ است عجيب دلم تنگ است حس مي کنم شده ام آن مجسمه فلزي موزه معاصر مردي نشسته با کلاهي بر سر که به جاي قفسه سينه اش قفسيست کوچک و فلزي که توي قفس دلش پر است از کبوتر !کفتر هاي زنداني دل من خودشان را به در و ديوار مي کوبند و ديگر نا ندارند!!!!نمي دانم!
حال خوشي ندارم !چرايش را نمي دانم ! ديگر قفس دلم جايي ندارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت1:24توسط فرناز | |

يه چيزهايي رنگش داره عوض ميشه.
نمي دونم بايد خوشحال باشم يا اين که ناراحت.نمي دونم خوبه که رنگش تغيير ميکنه و ازش استقبال کنم ؟،يا اين که تغيير ِ رنگش خوب نيست و بايد غصه بخورم و نذارم که رنگش تغيير کنه

به اين فکر ميکنم که اين تغييرات شايد خوب باشه ولي الان دارم فکر ميکنم به اين که آيا هنوز هم لازمه بنويسم ؟، يا شايد نباید بنویسم؟،يا اين که اگه بخوام باشم و بنويسم و با کلمات ذهنم بازي کنم،آخر ِ آخرش،اون نقطه ي جلوتر از بينيم ! يه چيزي ميمونه به اسم "خ ا ط ر ه"
اين مي تونه خيلي خوب باشه،اما يه وقتهايي هم ميتونه بد باشه،چون يه نماي اون اين ميشه که يه روزي چشمهات رو باز ميکني و ميبيني که بايد بار سفرت رو ببندي و بري
ولي هر چي تلاش ميکني که خاطراتت رو با خودت ببري،نميشه...،هر چي ميگردي دنبال وسيله اي که بتوني تمام لحظه ها رو توش جا بدي و همراه بقيه وسيله ها با خودت به هر جا که ميري ببري،ولي دريغ و افسوس که اون موقع هيچ وسيله اي پيدا نميشه
اين لحظه هست که خاطره رنگ ديگه اي از خودش رو نشون مي ده،همون رنگش که زياد قشنگ نيست و شايد طعم شيرين شکلات هم نتونه تلخيش رو از بين ببره...
و مجبور ميشي خاطرات و همه لحظه هاش رو مثل يه تيکه از وجودت جا بذاري و تنها بري ...

کاش مي شد باشي و خاطره اي به وجود نياد،کاش مي شد جلوي ثبت تصاوير رو توي ذهنت بگيري،يا حداقل لحظه ها جايي جمع مي شدن که دست ذهنت بهشون نميرسيد ...
 ننوشتن خرجي نداره مثل نوشتن،ولي اين هم یه نمايي هست از فاصله ي بين قلم تا کاغذ ...

* نیمه پر لیوان *

 این روزها که میگذرد
                               شادم
زیرا
یک سطر در میان
                               آزادم
و می توانم
هر طور و هر کجا که دلم خواست 
                                            جولان دهم
ــــــ در بین این دو خط ! ـــــ

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت0:3توسط فرناز | |

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشقه ديوانه که بودم

انتظار واژه ی غریبی است .واژه ای که روزها یا شایدم ماههاستکه با آن خو گرفته ام.که چه سخت است انتظار ..هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،یک بار...نه...بلکه صد بارنميدانم در غروب اين روزها چه رازی نهفته است ، که دلم حال ابری‌ترين روزهای پاييز را دارد، در این روزها که زيباترين‌روزهای بهار با گل سرخ و عطر اقاقی ست ،باز هم آن دلتنگی دوری توست که چون غمی سنگين بر دلم پنجه می‌کشد .هوای روزگارم بی تو ابری است

+نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت1:5توسط فرناز | |

 

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

 

 

 

منتظر نگاه گرمت هستم ای بهترینم

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت21:59توسط فرناز | |

 

دل من هرزه نـبـود

دل من عادت داشـت ، که بمانـد يک جا

به کجا ؟

به در خانه تو

دل من عادت داشـت

که بمانـد آن جا ، پـشـت يک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی

دل من ساکن ديوار و دری

که تو هر روز از آن می گـذری

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه يک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را ديـدی ...؟

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت2:26توسط فرناز | |

آدمک آخر دنياست بخنــــد
آدمک مرگ همين جاست بخنــد
دست خطــي که تو را عـاشق کرد
شوخي کاغــذي ماست بخنــد
آدمک خر نشــوي گريه کني !
کل دنيا ســراب است بخنــد
 


+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت0:33توسط فرناز | |

نفسهاي من هيچ نيستند بجز شمارش معكوس ديدار من و تو

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت0:9توسط فرناز | |

باغبان من اسير يك گلم دنبال هر گل نيستم.

دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟
دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟
دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و تو رو برای مدتی تنها بذاره...
حتی اگر از اون فقط گریه ی شبانه بمونه و عطر آخرین نگاهش... حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟ بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده...
ولی بازم انتظارش می کشی. تا نفس باقيه  انتظارش  می کشی. چون فقط اونه که کلید قلبت رو بهش دادی .
 
گلم باورم نمیشه که آن روز با تو بودم وامروز بي توام.ولی با این حال خوشحالم که قلب من پیش تو هست و قلب تو پیش من و همین برام کافیه...دوستت دارم با تمام وجودم میثاقم.


+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت0:45توسط فرناز | |